جیگیـلی مـامـان بـابـا

 

 

 

ماشاالله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

 

 

 

یک سال و هفت ماه وهجده روزگی

سلام به علیرضای خوشکل خودم و مخاطبین عزیز وبلاگ علیرضا کوچولو به دلیل مشکلاتی نمیتونستم بیام و وبلاگ رو آپ کنم البته نباید نادیده گرفت که پسر کوچولوی زندگیمون بسیار بسیار شیطون بلا شده  ماشاالله بهت باشه عزیزکم ...  باز هم مثل همیشه به خاطر دلیل دیر آپ کردن نه اینکه خبرا زیاد هیچکدومش یادم نمیات  خوب بزار هر کدوم یادم میات بنویسم  واکسن هجده ماهگی به خوبی و خوشی زده شد البته با دو هفته و چندی تاخیر؛درسته که تب کردی و پاهات   درد  میکرد در حدی که نتونی روشون راه بری اما به خیر گذشت عزیزکم موهات بلند شده بود برات کوتاه کردیم درسته ارایشگر خوب کوتاه نکرد ...
30 مرداد 1394

یک سال و دو ماه و هفت روزگی

سلام به علیرضای خوشگل مامانی   و سلام به مخاطبای وبلاگ علیرضا کوچولو... نمیدونم از کجا شروع کنم .... خیلی وقت هست که راه میری و دیگه چهار دست و پا نمیری ... 6 تا دندون در اوردی 4 تا بالا و 2 تا پایین لثت متورمه احتمال میدم دندون های جدیدی قراره در بیات  پسر خیلی خوبی هستی اما شیطون و بازیگوش و باهوش .. به دنبال کشفی فقط البته ناگغته نماند خرابکاری هم دوست دارری انجام بدی  متاسفانه غذا خوردنت روز به روز بدتر میشه جشن تولد یک سالگیت به سادگی برگزار شد و یه کیک با خانوده ی پدریت خوردی و یه کیکم با خانواده ی مادری،اما خوب خوش گذشت  واکسن یک سالگیت به خیر گذشت و خیلی اذیتت نکرد...
19 اسفند 1393

ده ماه و سه روزگی

سلام علیرضای شیطون بلای مامانی یعنی هرچه قد بگم که شیطن بلایی کمه ... ماشاالله به جونت یه ثانیه مگه میشینی؟؟؟ هزار ماشاالله خیلی خواستنی شدی ... یعنی نمیشه جایی بریم و کسی بغلت نکنه و یا اینکه نخوات باهات بازی  کنه ..تو هم خیلی بچه ها رو دوست داریم از کارای جدیدت بگم که چهار دست و پا حرفه ایی میری ... دستت و به دیوار مبل آدما یا هر شی میگیری و با کمک  اون راه میری ... خیلی بامزه راه میری ولی امیدتو از دست نمیدی و همین باعث شده که تو مصمم تر از روز قبل قدم برداری و حرفه ایی تر بشی... کلمه ایی رو یاد بگیری تا دوروز همه چی به اون نام هست حتی و منو بابات  خیلی موقه ها به من میگی بابا و به بابات ...
15 آبان 1393

هشت ماه و شونزده روزگی... هفته سی وهشت

سلام بر پسر شیطون بلای مامانی  بعد از مدت ها اومدم با یه پست قشنگ و پرعکس  عکس ها اگر تارو بد هست به خوبیه خودت ببخش گلم .. خودت که بچه دار شدی میفهمی  عکس گرفتن از یه  پسر شیطون که همش تکون میخوره چقد سخته  آخه کنترل ماله خوردنه ؟؟؟همشم وسط فیلم و اخبارا کانال عوض میکنی  دست کوشولوی من پا کوشولو من خونه ی مامان بزرگ من عید فطر  اینم دست گل دختر خالم فاطمه .. گل سر برات زد خدایی بانمک شدی کنترل کم بود حالا اومدی سراغ لب تاب... حداقل از گوشه بخور نه از وسط ماست خوری به شیوه ی چرکولکی...
28 شهريور 1393

سی هفته در کنار هم !!!

سلام عشق مامان علیرضا جونم از کارای اخیرت بگم و برم ...! 3 هفتس غلت میزنی پشت سرهم و خوب و البته با خرابکاری های فراوان .. 5 روز با کله میری جلو بابا رو اینقد خنده دار میگی انگار خون آشامی از تهه حلقت ...  دَ دَ رو میگی اونم با ناز  ولی دیگه مامانی در کار نیست البته وقتی شیر نخورده باشی و هلاک شیر بشی میگی مـِ مـِ روی شکمت مبخوابی و وقتی بیدار میشی کلتو بلند میکنی نگاه میکنی به اطراف اگه هنوز خوابت میات یا کلتو میزاری زمین دوباره میخوابی یا گریه میکنی و اگرم از خواب سیر شده  باشی سریع میگی بَ بَ دایی احمدو خیلی خیلی دوس دوس داری تا میبینیش...
6 مرداد 1393

یه پست خوشگل برای پسر خوشگل

سلام گل پسر مامانی میدونم دیر شد اما اینبار بزار پای تنبلی و کم حوصلگی مامانت اما الان برات میترکونم با کلی عکس اومدم!!! الان دقیقن تو شش ماه و 15 روزته ... شیطون بلا،نمک خالصی یعنی؛منو بابایی فقط در حال خوردن شماییم اینقد که مزه میریزی! و حالا عکسا.. اول عکسای خوابیدنت ،من عاشق خوابیدنت هستم مشهد..بعد از رسیدن به هتل و خستگی راه اولین باری که رفتیم حرم .. تا اومدیم خوابت گرفت خوابیدی ..  نمایی دیگه از خوابت توی حرم     خوابیدنت با زرافه که اصن قصه ها دارد این آخرین باریه که شب توی گهوارت خ...
27 تير 1393

اتمام 5 ماهگی و وارد شدن به ماه ششم زندگی

سلام پسرک نازنازی مامان پسرک گلم .. 12 خرداد 5 ماهت و تموم کردی و وارد ماه ششم زندگیت شدی ..  برات بگم ازین روزاکه وحشتناک بغلی شدی و این تقصیره من نیست و تقصیره بعضیاس که اصلن به مادر بیچارت فکر نمیکنن  لثت که خیی میخاره و دردمیکنه و وقتی انگشتم و میزارم دهنت آروم میگیری  وقتی میزارمت به حالت چاردست وپا سریع غلت میزنی یعنی یخورده تلاش نمیکنی واسه جلو رفتن  اگر دوروبرت متکا و این حرفا باشه میشینی  هرچی دوروبرت گیر بیاری یعنی هرچیاااااااا میزاری تو دهن مبارکت  یه روز داشتم آشپزی میکردم پلاستیک تخمه بغلت بود اومدم دیدم همه تخمه هارو ریختی و داری پل...
13 خرداد 1393

عکس بارون

  تا از خواب بیدار شدی عکس گرفتم ...الهی بگردم شوکه شدی   من عاشق توام ... عاشق خنده هات    بازیگوش مامانی    بی دوندون    نفس مــــــــــــــــــــــــــــــن   عـــــــاشق این عکستم ...تار شده ولی خیلی قشنگ شده    مظلـــــــــــــــــــــــــوم   سرگرم اردکت بودی خواست به مامانی نبود    آخه چطوری میتونم از خنده هات بگذرم؟؟؟!!!   به چی فک میکنی نفس مـــن ؟؟؟...
26 ارديبهشت 1393

چهار ماه و دوازده روزگی پسرک

سلام گل پسرشیطون بلای من شرمندم که اینقد دیر اومدم برای آپ وبلاگت نکه یادم بره نه !!! روزهامیگذره و تو داری پیشرفتای فراوونی میکنی که واقعا نمیدونم ازکجا شروع کنم اماتو واقعابرام وقت نمیزاری عزیزکم ماه فروردین رفتیم پیش دکترت برای رفلاکس معدت  همه میگن طبیعیه اما واقعا  من  به  عنوان  مادرت  نگرانتم! دکتر دارویی داد که همراه آب سیب بایدبه شمای بازیگوش میدادم،واقعا کارسختی بود از بابت رشدت هم واقعاخیالم راحت شدچون دکتر از قدو وزنت خیلی راضی بودخداروشکر   و ازبابت مدفوع نکردنت هم گفت بازم طبیعیه من کلا نمیدو...
24 ارديبهشت 1393

عکس بارون

عکس پدرو پسری  عاشق نگاهاتم مامانی خدا نکنه دستمو ببینی بهش حمله ور میشی هرکی ندونه انگار هیولا دیدی البته تو دست خوردن پایه ثابتش دستای خودته من میمیرم واسه خوابیدنت عزیزم چه ابهتی ... چه ژستی روز تولد بابایی رفتیم پارک 1393/1/15 بابا داشت رات میبرد و خودش فیلم میدید ببین تو چجوری به تلوزیون نگاه میکنی خوابیدنت تو حلقم مامانی به یه چی که گیر بدی ولش نمیکنی از جمله این جغجغه   فقط میشه گفت جیگررررررررر طلا عکس های یافت شد از وقتی که که شما کوچولو تر بودی گل پسرم  اینا تو موبایل بابایی بوده و عکاس ب...
24 فروردين 1393